زرد موزیک

راحت ترین راه دانلود

+ «بانو» ساخته داریوش مهرجویی

گذر از برزخ
داریوش مهرجویی هامون را که ساخت، نقطه عطف بزرگی در کارنامه‌اش پدید آورد. بسیاری منتظر بودند تا کار بعدی او را ببینند و امتداد جهش هنری‌اش را به سنجش بگذارند. این اتفاق خوشبختانه افتاد و مهرجویی سلسله فیلم‌هایی را در دهه 70 کارگردانی کرد که در مجموعه کارهای او درخشش فوق‌العاده‌ای دارند. بانو، سارا، لیلا و پری چهارگانه‌ای بودند که هرکدام نام زنی را بر عنوان داشتند و هریک به زاویه‌ای خاص در باب دغدغه‌های زنانه (و در حالت کلی‌اش بشری) می‌پرداختند. در این بین بانو سرسلسله این روند بود. فیلم در جشنواره دهم فیلم فجر به نمایش درآمد و تحسین بسیاری از منتقدان را برانگیخت، ولی به خاطر برخی سوء برداشت‌ها امکان نمایشش فراهم نیامد تا این که در سال 1377 (یعنی هفت هشت سال پس از تولید) رفع توقیف شد و به اکران عمومی رسید.

امروزه بحث زن‌گرایی که در برخی ادبیات وارداتی فمینیسم نامیده می‌شود، در سینمای ما یکی از محورهای پررنگ است. اما مهرجویی زمانی این مهم را در فیلم‌هایش منعکس کرد که هنوز بسیاری از مدعیان امروزی به فکرش هم نیفتاده بودند. در عین حال رویکرد مهرجویی به این مقوله، چنان پرمتانت بود که اصلا شباهتی به جنگولک بازی‌های فمینیستی برخی از فیلم‌های پرادعای معاصر نداشت. عنایت مهرجویی در بانو و سایر چهارگانه زنانه‌اش به لایه‌های وجودی زنان، نه در سطوح متظاهرانه، بلکه در عمقی از دغدغه‌های هستی‌شناسانه سیر می‌کند. یکی از مهم‌ترین این ابعاد، لایه‌های معرفتی و شهودی و عرفانی است. در ادبیات مکتوب و غیرمکتوب متاخر و متقدم ما معمولا ساحت‌های عرفانی منسوب به مردان است، ولی مهرجویی در این فیلم (و همچنین پری) تلاش کرد تا این زاویه را از پشت چشمان زنان هم جستجو کند.

 


عزیمت به دیار دیگر

داستان فیلم بانو از آنجا شروع می‌شود که محمود (خسرو شکیبایی)، شوهر مریم بانو (بیتا فرهی)، برای پیوستن به یک زن جوان مطلقه همسرش را ترک می‌کند و به امارات متحده عربی می‌رود. بانو که زنی عرفان‌دوست و اهل مطالعه است از روی دلسوزی و برای یافتن همدم، کرمعلی باغبان همسایه (فردوس کاویانی) و هاجر همسر مریض احوال باردارش (گوهر خیراندیش) را که اتاق محل سکونتشان را از دست داده‌اند، به خانه خود دعوت می‌کند و هاجر را برای مداوا پیش دکتر حسام، دوست قدیمی‌اش (محمود کلاری) می‌برد. بتدریج همسر برادر هاجر شیرین (سیما تیرانداز) که با 2 فرزندش از اراک به تهران آمده و پدر هاجر، قربان سالار (عزت‌الله انتظامی) نیز به آنها ملحق می‌شوند و چنان اختیار خانه را در دست می‌گیرند که مستخدمه خانه آنجا را ترک می‌کند. قربان‌سالار از اعتماد بانو سوء‌استفاده می‌کند و یک تخته فرش و چند گلدان عتیقه را به کمک شریکش (فتحعلی اویسی) می‌رباید و در ازای بدهی‌اش به او می‌دهد. بانو که شاهد سرقت است، بشدت عصبی می‌شود و وقتی با انکار قربان‌سالار و هاجر روبه‌رو می‌شود، به اتاقش پناه می‌برد و در را به روی خود می‌بندد. در حالی که بانو چند روز خود را در اتاق زندانی کرده و لب به غذا نمی‌زند و از سوی دیگر خالی کردن خانه به دست قربان‌سالار و شریکش ادامه دارد، محمود از مسافرت برمی‌گردد و خانه را کاملا به هم ریخته می‌یابد. او برای بانو که بیمار و ضعیف شده، تعریف می‌کند که چطور زن مورد علاقه‌اش در یک فرصت مناسب او را ترک کرد، و احتمالا طبق نقشه قبلی به‌سراغ مرد دیگری رفته است. محمود به سراغ دکتر حسام می‌رود و به کمک او قربان‌سالار را که از کمر درد می‌نالد، به بیمارستان منتقل می‌کند. هاجر نیز برای زایمان به بیمارستان می‌رود و بقیه میهمانان بتدریج خانه را ترک می‌کنند تا نوسازی آغاز شود؛ اما حالا این بانوست که خانه را ترک می‌گوید و به دیاری دیگر عزیمت می‌کند.

راهبه‌ای در باغ میوه

مهرجویی در جایی گفته بود که ریشه این داستان زمانی به ذهنش خطور کرده بود که به باغ یکی از دوستانش شبانه هجوم آورده و درخت‌های میوه را زده بودند و درگیری بین باغبان و خانواده‌اش با مهاجمان پیش آمده بود. در این بین همسر مهرجویی به باغبان و همسرش کمک فراوانی کرد که خود زمینه‌ساز مسائلی شد و همین روند مهرجویی را دچار اندیشه‌هایی کرد که تکاملش به داستان فیلم بانو منتهی شد. اما بسیاری از علاقه‌مندان جدی سینما که فیلم را می‌بینند در اولین تداعی به یاد فیلم معروف فیلمساز فقید و بزرگ اسپانیایی لوییس بونوئل یعنی ویریدیانا می‌افتند. داستان ویریدیانا درباره دختر راهبه‌ای به همین نام است که از سوی عمویش آزار می‌بیند و برای جبران روحیه لطمه خورده‌اش، عده‌ای از بینوایان را دور خود جمع و نگهداری‌شان می‌کند، ولی از جانب شان دچار هتک حرمت می‌شود. در بانو نیز شخصیت اصلی داستان که از جانب همسرش بی‌وفایی دیده در تلاش است تا با پناه‌دادن به خانواده‌ای بی‌خانمان و مریض و بی‌سرپرست، مسیر جدیدی را در نگاه معرفتی‌اش جستجو کند، ولی حاصل این کار غارت منزلش توسط پناهجویان است. هم ویریدیانا و هم مریم بانو در نیکوکاری‌شان برای فقرا با فرایندی معکوس مواجه می‌شوند، منتها اگر بونوئل این روند را به موقعیتی پر از نکبت منتهی می‌سازد، مهرجویی در تکمیل عرفان جاری در اثر کار را به اتمام می‌رساند. بانو وقتی همسرش علنا خیانت خود را ابراز می‌کند و ترکش می‌گوید، تنهایی و غربتی شدید زن را فرامی‌گیرد. مهرجویی به شکل هنرمندانه‌ای سعی می‌کند این تنهایی تحقیر شده را برگردان تصویری کند. بدین ترتیب که میزانسن را چنان می‌چیند که زن در آستانه یک در بزرگ کز کرده بنشیند و محیط پیرامون هم آکنده از برفی زمستانی باشد. این یک درس بزرگ در فیلمسازی است که شخصیت‌پردازی و یا القای حس کاراکترها به جای ابراز سهل‌الوصول در دیالوگ‌ها در عناصر موقعیتی و بصری فرد مورد نظر پرورش داده شوند. ادامه درام داستان و نوسان‌های حسی شخصیت بانو باز در همین مسیر نمایانده می‌شود. مثلا حضور تدریجی فقرا در منزل بانو برای او نشانه‌ای آسمانی است که انگار خدا او را تنها نگذاشته است و بدین وسیله می‌خواهد سردی دلش را گرما و تسکین ببخشد. از این‌رو مهرجویی بخش دوم فیلم را با عناصری قرین می‌سازد که تداعی‌بخش گرما باشند؛ مثل تابش آفتاب در حیاط منزل و گردآمدن مهمان‌ها در زیر کرسی و یا مرغ بریانی که رنگ سرخش یادآور گرمایی دلپذیر است. اما این دلپذیری دیری نمی‌پاید و مهمان‌ها در مقام مزاحمانی قرار می‌گیرند که نه تنها اموال و کالاهای منزل بانو را سرقت می‌کنند، بلکه امنیت روانی او را هم به تاراج می‌برند. از این پس بانو وارد مرحله‌ای سوم می‌شود که نه یاس مقطع اول را دارد و نه خوش خیالی مقطع دوم و در واقع در مسیری که عرفان را نه از روی احساس، صرف بلکه با تعقلی شناخت‌مند جستجو می‌کند. پس حتی موقع بازگشت شوهر بی‌وفا هم منزل را دیگر قابل سکنی نمی‌داند و تصمیم به هجرت می‌گیرد و جالب است که مشهد را برای مقصد تعیین می‌کند که هم خانواده با واژه‌های شهود و شهادت است. در فصل پایانی بانو را سوار بر قطار می‌بینیم که نمادی از پویش و حرکت است در حالی که پنجره کوپه هوایی بارانی و لطیف را عیان می‌سازد؛ تمهیدی هوشمندانه از جانب مهرجویی که پس از عنصر برف (سردی یاس) و آتش و آفتاب (گرمای اطمینان)، عنصر باران را برای ترجمان بصری حس عرفانی بانو برگزیده است تا راه نهایی او را بر پایه شناختی عمیق به محیط پیرامونش معرفی کند.

مهرجویی درباره غایت معنایی این فیلم به درستی گفته است که: «فیلم درواقع بر مبنای سلوک یا فرایند فردانیت شکل گرفته که شکل مدرن سلوک و مقامات عرفانی شرق است؛ گذر از مراحل برزخی که در آن برای رسیدن به فردانیت یا تفرد ناب وجودی باید رنج بسیار برد و پوست انداخت و این پوست انداختن کار ساده‌ای نیست و همه کس هم از عهده‌اش برنمی‌آید...»

مشخصات فیلم بانو

نویسنده و کارگردان: داریوش مهرجویی

تهیه‌کننده: مجید مدرسی، محمدمهدی دادگو

بازیگران: عزت‌الله انتظامی، بیتا فرهی، خسرو شکیبایی، گوهر خیراندیش، حمیده خیرآبادی، فتحعلی اویسی، فردوس کاویانی، سیما تیرانداز، محمود کلاری

مدیر فیلمبرداری: تورج منصوری

تدوین: حسن حسندوست

عکس: عزیز ساعتی

طراح صحنه: فریال بهزاد

طراح لباس: ژیلا مهرجویی

موسیقی: ناصر چشم‌آذر

صدابردار: اصغر شاهوردی

مدیر چهره‌پردازی: عبدالله اسکندری

محصول 1370

خلا‌قیت در چهره‌پردازی «بانو»

 

بانو اثری بسیار مهم در کارنامه مهرجویی است‌؛ آن‌سان که بسیاری از عناصر ساختاری و تمهیدات شکلی آن بعدا تبدیل به مولفه‌های تالیفی و شناسه‌ای در بسیاری از آثار بعدی‌اش شدند: فیدهای رنگی حس آفرین و موقعیت‌سنج، فضاهای محدود و شخصیت‌های خاص، محوریت زن در کوران بحران‌های فلسفی و اخلاقی و عاطفی، و در نهایت روندی اگزیستانسیالیستی که تصمیم انسان را در انتخاب چندراهه‌های پیش رویش برجسته می‌سازد. در عین حال بانو قابلیت‌های شاخصی هم دارد که هنوز پس از سال‌ها هنوز چشمگیر و به یادماندنی به نظر می‌رسند. چهره‌پردازی فیلم یکی از این نکات است که اتفاقا در جشنواره فیلم فجر هم به اهدای تندیس برترین چهره‌پردازی به عبدالله اسکندری منجر شد. سیمایی که اسکندری در این فیلم از پرسونای انتظامی و خیراندیش (که بازی‌هایی خیره‌کننده از خود نشان دادند و البته گوهر خیراندیش موفق به کسب عنوان بهترین بازیگر مکمل زن هم در جشنواره دهم فیلم فجر شد) و سایرین ارائه کرد جزو بهترین نمونه‌های گریم در سینمای ایران به حساب می‌آید. اسکندری مانند مسیر همیشگی حرفه‌ای‌اش، ابتدا فیلم نامه بانو را خواند و بعدا با فیلمساز سر تک‌تک شخصیت‌ها بحث کرد، تا ذهنیت او را با برداشت خودش ترکیب کند و پس از تحلیل به فرضیاتی شخصیت‌شناسانه برسد و براساس آن چهره آدم‌ها ترسیم کند. قوزی و یک‌چشم‌بودن قربان‌سالار از یک طرف و ورم شدید چشم و چهره‌هاجر موقعیتی بود تا اسکندری هنر خود را به وجهی بارز روی چهره انتظامی و خیراندیش پیاده کند. این نکته حتی درباره شخصیت‌هایی هم که نمود ظاهری چندانی در این فن نداشتند اعمال شد. مثلا اسکندری درباره شخصیت خود بانو گفته است: «چهره‌پردازی خانم فرهی برخلاف آنچه به نظر می‌رسد اصلا کار ساده‌ای نبود. چون در جریان فیلم از همان ابتدا که شوهرش می‌رود و او دچار آشفتگی ذهنی می‌شود، آرام آرام خون را از چهره او گرفته‌ایم و بتدریج، رنگ پریده‌تر و نحیف‌تر نشانش دادیم؛ یعنی مثل آدمی که از درون و بتدریج در حال فروپاشی و زوال است.»

نویسنده : جلیل ; ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٥
تگ ها: